نگین انگشتر (روستای گرمه)
ادبی
پنج شنبه 24 شهريور 1390برچسب:داستان علم عشق در دفتر نباش,داستان عشق,داستانک,داستان کهن,, :: 4:53 :: نويسنده : meti
علم عشق در دفتر نباشد
یكی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید: در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.
شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و كلید نداشتم و نمی خواستم كسی را بیدار كنم. به مردی برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز كرد. حیرت كردم و از او خواستم این كار را به من بیاموزد. گفت كارش دزدی است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او یك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می كنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناكام ندیدم.
خودت این شمع را روشن كرده ای؟ گفت: بله. برای اینكه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینكه روشنش كنی خاموش بود، میدانی شعله از كجا آمد؟ دخترك خندید، شمع را خاموش كرد و از من پرسید: شما می توانید بگویید شعله ای كه الان اینجا بود كجا رفت؟
گفتم كه: بوي زلفت، گمراه عالمم كرد. گفتا: اگر بداني، هم اوت رهبر آيد
پیوندهای روزانه
پيوندها
|
|||
![]() |